انتظار نداشتم فیلم خیلی قشنگی باشد. تا به حال پیش نیامده بود که بتوانم حتی یک فیلم از اسپیلبرگ ببینم (حتی پارک ژوراسیک و ایندیانا جونزش که حدس میزنم سیمای خودمان چندین بار آنها را نمایش داده باشد). انتظار فیلمی را داشتم با کلی جک و جونور و مقدار متنابهی معتنابهی (درست نوشتم؟!، نه انگار! غلط نوشته بودم) جلوههای ویژهی خیره کننده که فقط به یک بار دیدنش بیرزد بیارزد.
اما نه! فیلم خوبی بود، خوشمان آمد! نشنیده بگیرید اما این را هم بگویم که آخر فیلم کمی احساساتی هم شدیم (دلمان کمی نازک است 😉 ).
خلاصهی داستان را میتوانید اینجا بخوانید. شخصیت اصلی داستان (دیوید) و خرس عروسکی مارتین (تدی) شخصیتهای دوستداشتنیی هستند، و داستان پایان جالبی دارد: پایانی که نمیشود از ابتدا آن را حدس زد.
خلاصههای تک خطی این فیلم در آی.ام.دی.بی به نظرم جالب هستند. بخوانید:
دیوید یازده سالش است، وزنش شصت پوند و قدش چهار فوت و شش اینچ است. موهایش قهوهای است. عشقش واقعی است اما خودش نه.
سفر به دنیایی که در آن رباتها احساس دارند و آرزو میکنند.
این یک بازی نیست. (چند بار در صحنههای مختلف دیوید از مادرش میپرسد که آیا این یک بازی است؟!)
رمز شش کلمهای فعالسازی را به زبان نیاورید مگر این که بدانید دارید چه کار میکنید.
پینوشت: قسمتی از نوشته را خط خطی 😉 کردهام. دلیلش این بود که بعداً فهمیدم که قبلاً 😉 حداقل یک فیلم از اسپیلبرگ را دیده بودم.






